| ||
۱۳۸۹ آذر ۹, سهشنبه
واقعيتهاى روزگار ما
کارآموز و مدیر عامل
مردی به عنوان کارآموز در يک شرکت بزرگ استخدام شد.
در روز اول کار، تلفن را برداشت و شماره آبدارخانه را گرفت و گفت: «برای من يک چای بيار. زود!»
از آن طرف تلفن، صدايی پاسخ داد: «مرتيکه احمق، شماره را اشتباه گرفتی. می دونی من کی هستم؟»
کارآموز گفت: «نه»
گفت: «من مدِرعامل شرکتم.»
کارآموز صدايش را بلند کرد و گفت: «و تو، می دونی با کی داری صحبت می کنی احمق؟»
مديرعامل گفت: «نه»
کارآموز گفت: «چه بهتر!» و گوشی را گذاشت.
۱۳۸۹ آذر ۵, جمعه
رنج زن
زن عشق می کارد و کینه درو می کند....
دیه اش نصف دیه توست و مجازات زنایش با تو برابر....
می تواند یک همسر داشته باشد و تو مختار به داشتن چهار همسر هستی .....
برای ازدواجش در هر سنی اجازه ولی لازم است و تو هر زمان بخواهی به لطف قانونگذار می توانی ازدواج کنی ........
در محبسی به نام بکارت زندانی است و تو ............
او کتک می خورد و تو محاکمه نمی شوی ..........
او می زاید و تو برای فرزندش نام انتخاب می کنی .........
او درد می کشد و تو نگرانی که کودک دختر نباشد .........
او بی خوابی می کشد و تو خواب حوریان بهشتی را می بینی ........
او مادر می شود و همه جا می پرسند نام پدر .........
و هر روز او متولد می شود ، عاشق می شود ، مادر می شود ، پیر می شود و می میرد.....
و اینها همه کینه است که کاشته می شود در قلب مالامال از درد .......
۱۳۸۹ آذر ۱, دوشنبه
اولین دوبیتی زندگی من !
بسازم سازی تا سوزی بزایم - زسوز آن دلی را بر بتابم
دل گمگشته ی خود را خدیا - بدین سان خانه دلدار بنامم
اولین شعری است که در زندگیم گفتم ، بیهوده گویی من را به بزرگی خودتون ببخشید .
